سقوط از طبقه دهم ؛روی کله مولوی

اسباب کشی انجام شد ؛ از طبقه دهم کاخ اپادانا تا طبقه چهارم یک ساختمان چهار ده واحدی ته یک کوچه نیمه بن بست چهار متری در هزار توی مثنوی گونه مولوی .                                

سپهر بهش میگه خونه قهوه ای ؛ اول میگفت خونه ابی ؛ خورشید چند شبه که حاضر نیست بیاد اونجا و شب خونه مامان بزرگ می خوابه ؛ ومن غریبه ای هستم اشنا غریبه با الونکهای دوره کرباسچی و دستمالچی و قالی چی و .... چند مفیوز دیگر و اشنا با طاق گذر زیر بازارچه که این چند روزه نان سنگک صبحانه را از انجا می خرم ؛ در حضور زنان رو گرفته ای در صف *یکدانه ای *  انچنان به ادم می نگرند که یک خواهر زن به ادم ؛ همانجا که جوی وسط گذربه تندی؛ابی را زمزمه  می کند : شفاف چون چشمان پری دریایی ( اخ! زری کجایی ؟!  ) و یک درخت که طاق ابروی تویزه گذر را مشاطه می کند ؛ و سه یاکریم این سویند و ان سویند ... دختری با مقنعه سپید میگذرد ؛ و موتوری ( قا ا ا ا ن ن ن .... )

خانه از مولوی با یک کوچه تنگ ؛ حدودا پانصد متر فاصله دارد ؛ کوچه مستقیم نیست مثل خطی است که سپهر از این سوی دیوار اتاق خواب بکشد تا ان سو ؛ واز شرق با سه چهار خم از کنار کفش ایران و طاق گذر بازارچه و یک کوچه یک و نیم متری به اسم بهار با ولیعصر رابطه دارد ؛ از ولیعصر که می ایم تا به خانه برسم در امتداد اولین کوچه انگار دهل می زنند وقتی در دومین پیچ به طاق گذر میرسم شجریان است که شور می خواند ؛ و دوباره که مییچم چیزی شبیه پیچاندن ییچ رادیو می ماند صدای هندی می اید و ترکی و عربی و فارسی و در انتها در عبور از کوچه بهار که شاخه های انگور از دوش دیوار ریخته به گمانم معروفی است که ییانو می زند ... که ناگاه ساختمان چهار طبقه چون یک سیب زمینی گنده ( به قول سپهر گوووونده ) ظهور می کند .

سه روز است که می روم و می ایم سر سام نگیرم خوب است.      

/ 67 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شکوفه

دوست عزيزم خوشحال ميشم که با حضور سبزت وبلاگ زمستانی مرا بهاری کنی

محمدرضا پارسا

رفتم.مرا ببخش و مگواو وفا نداشت راهی بجز گریز برایم نمانده بود این عشق اتشین پر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم رفتم که ناتمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته به خود ابرو دهم رفتم.مگو.مگو که چرا رفت. ننگ بود عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح بیرون فتاده بود بیکباره راز ما رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به اغوش سرد هجر ازرده از ملامت وجدان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله اتش ز من مگیر میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر روحی مشوشم که شبی بیخبر ز خویش در دامن سکوت به تلخی گریستم نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم....

محمد

نیکو

یادمه برای این نوشته کامنت گذاشتم نمیدونم کجاست؟ اما همیشه تغییر خوبه سخته اما خوبه