خورشید نامه

هيچ چيز...

...هيچ چيز از ان من نيست...

 

بسيار بوده داشته هايي كه دزد زمان از من ربوده است ، بسيارند چيزهايي كه به گمانم مال من ، مال خود من بوده اند اما ديري نپاييده است كه در حسرت انها  باقي مانده ام و از حيرت عبورشان گريسته ام.

پدر ، مادر ، خواهران، برادران، .... كجايند ؟ دوستانم ... روزهايم ، شبهايم ... كتابهايم ، ان معشوقه هاي شبهاي پاييزي را به كه بخشيده ام ؟ در خاطر كدام افسون چشمي نام مغبونم باقي مانده است ؟ كجاي اين اقليم پاك از ان من است ، نه مشتي خاك ، نه مشتي اب، و نه حتي برگي سبز ، تمام درختاني كه در سايه سارشان اشعارم را سروده ام سايه سار شاعراني ديگرند...

داشتن كلمه ايست كه دزدانه خويش را در قاموس زمين جا زده است.

وجودم از همه چيز اين جهان پر و خالي شده است ، گفتم ؛ وجودم ؛ اين ؛ م ؛ را چرا بعد از وجود مي اورم ، بر خويش نيز تملكي ندارم چرا كه باباي دختري هستم ، شوهر زني ، پسر مادري فرزند پدري ، عابر خياباني ، ناظر جهاني ،  افريده پديد اورنده اي ، ....... ومرده گوري .

تنها سه چيز مال من است : انچه مي انديشم ، انچه ميگويم ، وانچه انجام ميدهم ، من به جهان انطور كه دوست دارم مي انديشم ،من خدا را به هر اسمي كه ميخواهم ، ميخوانم،وتا به حال نيز هر غلطي كه دوست داشته ام كرده ام ...و بواسطه ان در شادي ، غم ، وعذاب ومستي ان غوطه ورم .و چو فردايش رسد گر به عذابم كشد پندار تاريك، گفتارزشت وكردار نا راستم خواهد بود وگر به كيفم برد ، انديشه روشن، گفتار نا دروغ و كردار راستم خواهم برد.

   + داود پورامینی ; ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۳
comment نظرات ()