خورشید نامه

اری این چنین است ابجی!

از نیام کشیده چو شمشیرم

دانی:

من برای چشم تو می میرم.

سختم چو اهنی که مپنداری

نرمم میان بالش بیداری.

فرصت نمانده زود رهایم کن

من مسافر ساعت زنجیرم.

در چاه بوسه گیر افتاده ای تا حال

از سیری لبهای تو دلگیرم.

این رخت بیداری به کناری زن

تب کرده ام مگر نمی بینی:

سوگند به انگشتهای روی پیشانی.

مخلوط کن اینجاست‌

ان هم میوه های گنده بی صبری

گفتی که فهمیدنم چه پیچیده است

گفتم بنوش نوشیدنم راحتر.

تا نوشیدنم فقط دو نفس باقی است

این اندازه فقط ببین....

............................اه

دیدی گفتمت چقدر ساده است

اری....

شیرین سیاه عحیب

چو انجیرم


فرصت نمانده : زود رهایم کن

   + داود پورامینی ; ۳:٤٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()