خورشید نامه

para todos


... یک روز مهدی تلاوتی امد و گفت : همیشه فاصله ای هست ...
سالها پیش وقتی برای اولین بار سپهری را می خواندم می گفت : نه وصل ممکن نیست همیشه فاصله ای هست....
اما من ... انروزها با سری پر شور و دلی پر نور هستی را بالا و پایین می کردم و گمان می کردم که : ما به دنیا امده ایم که فاصله ها را برداریم ....
برای همین ؛ در حضور ساکت هر غمگینی دیوار فاصله را بر می داشتم و او را به باغ خلوت شعرهایم می بردم
وقتی می دیدم ؛ شیطان سر سفره جمعی است  ؛ از توبره حیله هایم عصای موسی را بیرون می اوردم ...
و برای کورهای شبهای جوانی ید بیضا
شبی نبود که بخوابم و نیاندیشم که چطور می شود از بوته صداقت هزار قلمه زد برای باغچه های دلهای دروغ و چطور ستاره شکار کنم برای بچه های چشمهای بی فروغ ..
من معتقد بودم می شود برای التیام داغ لبی بوسه ای غیر شرعی داد

                   می شود برای شکمهای گرسنه حتی سیبی از باغ خدا دزدید

                  می شود از دیوار انکار حقیقت رد شد ؛ اگر برای شادی دلی دروغ داروست

من معتقد بودم چون ایینه ای که از دستان خداوند افتاد و هزار تکه شد ... باید تکثیر شوم

و من معتقد بودم اگر چیزی برای هدیه کردن ندارم ؛ خودم را که دارم :

                  یک روز وقتم را بخشیدم

                  یک روز قلبم را

                 یک روز نفسم را

                یک روز...........

سی و هشت سال گذشته است ؛ و فاصله ها باقی است ؛ چه بسا دره های عداوت عمیق تر شده اند نه موسی ای در طور است و نه ادریسی برای چیدن ستاره ها به اسمان رفته؛ ونه شاعری طلوع می کند تا از افسون گل سرخ بگوید....

....گریه ام گرفته است.... خسته ام.... دیگر نمی دانم به چه باید معتقد باشم ؛ دیگر خیالی ندارم ... حتی ارزویی .. تنها چیزی که برایم مانده است همین لبخند است ....که ان را هم به شما می بخشم؛  تنها سرمایه ام 

    گمان می کنم

   گمان می کنم

                    : ما به دنیا امده ایم تا ببخشیم...      

   + داود پورامینی ; ٥:۳٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()