خورشید نامه

صدايم کن

پشت سايه اين لاغر تنهايي ايستاده ام

 

رو به دشتي وسيع و پاك

 

چه گودالهاي فراخي كه نگذرانده ام

 

چه قله هاي رفيعي كه نديده ام

 

چه غوغا هايي.... چه تلخكاميي هايي.... چه شيرينيهايي.... چه درد هايي .....

 

بس است از هر چه بگويي چشيده ام

 

چه تفاوت دارد يكبار يا هزار بار

 

به من بگو چيزي هنوز باقي مانده است ؟

 

كاش لااقل حرف ميزدي ...

 

با تنهايي شروع شد ، با گريه ، با مكيدن اولين قطره هاي زندگي ، با لطافت نا فراموش مهر باني .....

 

با بغض ، با حسرت ، با ارزو ، با اميد ، ادامه يافت .... با عشق ، با لذت ، با تجربه لحظه هاي گس ، با

 

نفرت ، با ياس ..... ميگذرد ..... با چه پايان مي يابد ، تنهايي ؟

 

پشت سايه لاغر اين تنهايي ايستاده ام

 

گوش به زنگ تو

 

پاهايم در سكوت فرو رفته اند

 

در انتظار اخرين تجربه

 

فقط تو مانده اي .........................................................................................صدايم كن..

   + داود پورامینی ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۳
comment نظرات ()