خورشید نامه

برباد رفته

بعد از مدتها امروز داشتم بهش فکر می کردم

همه ان روزها را با دور تند از ذهنم عبور دادم (همه ان یازده سال را) بعضی جاها را دکمه پازش را زدم بعضی جاها را دور تند رد کردم درست مثل فیلم سازی که پشت میز تدوین نشسته است و راشها را جلو عقب می کند تا بهترین برش را بزند و پیوند بزند تا داستان قشنگ تر پیش برود ...

چقدر بریدم و پیوند زدم چقدر فیلم بازی کردم چقدر... حیف ... بعضی فیلمها ارزش وقت گذاشتن ندارند اما انها که عاشق کارشان باشند حتی برای بند تنبانی ترین داستان هم همه انرژی اشان را می گذارند. بهتر که فکر می کنم می بینم فرقی نمی کرد این داستان اخرش معلوم بود بی خود زیادی کش امد هیچ چیز ارزش مندی نداشت ... تجربه اش گرچه ارزش مند بود اما ادمیزاد می تواند تجربیاتش را با ادمها بگذراند نه با گاوها ! یادم هست که نریشن ان موقع ها زیر لبم دائما این بود : "در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر / من خری دیدم یونجه را می فهمید"

اما ادمیانی هستند که نه عشق می فهمند نه محبت نه زندگی نه مسئولیت ... و نه حتی یونجه کاهی که جلویشان ریخته ای را ...

خوب  که نگاه می کنم می بینم من بی خودی همه چیز را ارمانی می پنداشته ام لازم نیست همه چی را در ظرف فلسفه ای که داری بگنجانی برای همین با قدری تفکر در حول و حوشش به این نتیجه رسیدم که یک چیزی را که مردم بهش می گویند زندگی تو هم باید همانطور بکنی که دیگران می کنند حالا اگر خیلی هم اذیتت می کند و ازش کراهت داری با یک حمام پاک می شوی زیاد نباید خود را برنجانی .

برای همین پایان داستان معلوم است هیچ اتفاقی قرار نیست بیفتد .

 

   + داود پورامینی ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()