خورشید نامه

مردی که زیاد می دانست

یک اندیشمند غربی است گویا که گفته است : "حقیقت خاکستری است " و  احتمالا منظورش بیش از انکه تعریف خود حقیقت باشد انتقاد از کسانی است که همه چیز را صفر و یکی و یا سیاه و سفید می بینند .

مصادیقی هست که ادمیزاد به فراخور موقعیت گاه انتخابی بیش از دو چیز ندارد مثل همان مثال مشمئز کننده نیمه های پر و خالی لیوان اما هستند مفاهیم و پدیده هایی که با کمی فراست میتوان دامنه ای از یک کنتراست را در انها دید در این باب مثالهای بی شماری هست مثلا اینکه خوبی و بدی دو نیمه تاریک و سفید مطلق نیستند و مابین انها هم چیزهایی هست . گاه این کنتراست را میتوان در روند شکل گیر ی مثلا یک نظریه یا تکامل یک مفهوم هم دید . طوری که گاه در یک برهه زمانی یک کلمه معنی مطلقی دارد اما به مرور با گسترش مفهوم دایره لغت برای ان معنی تنگ می شود و باید به فکر لغت کامل تری بود این لغت جدید اما جایگزین قبلی نمی شود بلکه ان را بسط می دهد و در بین لغت قبلی و احتمالا بعدی قرار می گیرد.

از ان جمله همین مفهوم دانش و دانستن است. قبلا هم همین جا از خود در ! کرده بودم که دانش: فقط سوالی است که در ذهن داریم. بله دانش با سوال اغاز می شود و پرسنده اش را بدنبال همای پاسخ می فرستد و تا نیابد و تا انچه را که یافته در بوته نقد و تحلیل و تفسیر و قیاس و ازمون و خطا نیازماید از پای نایستد و چون یافت دانسته است ولی ایا این دانسته و دانشها که هر روز بر تعداد انها افزوده شده و یکی از اموری است که از یک سو بشر را سخت بخود مشغول ساخته و از طرفی موجب مباهات ادمی گشته چه نسبتی با داننده ان دارد ؟ و مهمتر از ان بعد از این همه مجاهدت چه تاثیری و یا بهتر بخواهم بگویم که چقدر در مقدرات بشری موثر است ؟ بنظر می رسد سوال مهمی باشد.

ما مثلا میدانیم و اثبات کرده ایم که با این رویه خانمان سوز تخریب طبیعت و منابع ان به شکل جدی حیات بشریت را به خطر انداخته ایم اما به همان اندازه بی خیال این دانسته امان هستیم تقریبا کسی و جمعیتی و در مقیاس بزرگ دولتها تلاش چندانی نمی کنند در یک مثال ساده تر و فردی همه ما می دانیم که مثلا سر منشا بسیاری از بیماریها در انتخاب نامناسب سبک زندگی بهداشت غذا هوا اب پاک و روان سالم است اما عمدتا باز بر خلاف دانسته هایمان رفتار می کنیم. اینجاست که سوالی مهم پیدا می شود ایا دانستن کافی است ؟ ایا دانستن خانه اخر است ؟ ظاهر تجربیات نشان می دهد که اینطور نیست.

به نظر میرسد در فرایند پیدایش یک دانسته از یک سوال و نظریه تا ازمون و نیتجه گیری و اثبات . یک حلقه دیگر را هم باید افزود حلقه مفقوده ای به اسم "فهم" وگرنه اینهمه هزینه که بابت دانستن چیزی پرداخت می کنیم و بعد براحتی از برابرش می گذریم برای چیست؟ اینهمه اب به ماست این مطلب بستم که فقط این را بگویم  : فرق است بین دانستن و فهمیدن ! و البته تعجب نخواهم کرد اگر بشنوم: همین؟ !! این که حرف نویی نیست ان را می دانستیم!

مومنی که میداند گناه بد است اما به سهو مرتکب گناه می شود در مرتبه دانایی است فهم وقتی محقق می شود که فرد حقیقت دانسته اش را فهم کند بنابراین می توان گفت حقیقت هیچگاه نمی تواند خاکستری باشد.

با دانستن کار ما به اتمام نمی رسد داستان فهمیدن تازه اغاز می شود اگر روزی ما چیزی را که دانسته ایم فهمیدیم رستگاری را خواهیم دید که در نزدیکیمان  ایستاده و به ما می نگرد.اینکه اسباب فهم چیست و چگونه میتوان به ان دست یافت را :

تنها خداست که می فهمد!

 

 

 

   + داود پورامینی ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()