خورشید نامه

اشکها و لبخند ها در برخورد نزدیک از نوع سوم

دیروز بود انگار . تلفن زنگ زد.  سپهر بود.  مثل همیشه کمی با هم گپ زدیم.  مثل همیشه ارام بود و صدایش بهم ارامش میداد و مثل همیشه اگر من تمامش نمی کردم خداحافظی نمی کرد .

نیم ساعتی که گذشت مثل همیشه دوباره زنگ زد با خودم گفتم که شاید باز هم مثل همیشه چیزی یادش امده ان را بهانه کرده که کمی بیشتر حرف بزند اما در صدایش هیجان موج میزد تعریف کرد که : رفته است تووی اینترنت / توی گوگل و اسم خودش را سرچ کرده است ! تعریف کرد که وقتی اسمش و عکسهایی که از خودش انجا دیده بی اندازه متعجب شده . بلند می گفت: بابا یعنی من مشهور شدم! ( عکسهایی که من و خورشید توی وبلگهایمان گذاشته بودیم را دیده بود ) بعد سوالهایش شروع شد که وبلاگ چیست ؟ چطور کار می کند چطور تویش عکس می گذارند و...خیلی سوالهای دیگر .

پست بازی اسم فامیل را که دید کلی خندید از دهنم پرید که دوست داری با هم بازی کنیم او هم نه برداشت نه گذاشت گفت اره خیلی ... و این بود که شر شروع شد.

از پشت تلفن ظرف چند دقیقه نحوه ورود به پست جدید و کامنت گذاشتن را بهش اموزش دادم و امیدوار بودم که یاد نگیرد که گرفت امیدوار بودم که مثل همه چیز زود بی خیال شود و برود پی کار و زندگی اش که نرفت و امیدوار بودم که حداقل با  همین یک بار امدن کنجکاوی اش را اقناع کند که نکرد ... کامنتهایش علی رغم اینکه هوش از سرم می برد اتش به دلم هم می انداخت حس غریبی داشتم از این دوری خیلی نزدیک... غیر قابل وصف بود . 

وقتی کلی با بازی و کامنت گذاشتن های متنوعش که تا اخر شب به درازا کشید حال کرد قرار شد خدافظی کند ( در این بین چند بار با هم تلفنی صحبت کردیم) اخرش حرف جالبی زد گفت: خوبه بابا دیگه من تلفنی مزاحمت نمیشم از این به بعد هر کاری داشتم همین جا می نویسم .

نمی دانم چیزی در دنیا هست که بتوان هم ان را دوست داشت و هم از ان متنفر بود . دیروز فضای مجازی برای من چنین تجربه ای بود. با خود می اندیشیدم دیگر هیچ چیز قابل کنترل نیست دیگر هیچ چیز و هیچ کس را نمی شود محدود کرد دیگر هیچ چیز نه خوب است نه بد دیگر هیچ کس تنها نیست . ( خیال خامی بود که این اخر عمری گوشه خلوتی گیر اورده ام تا با خودم تنها باشم )

مانده ام از این به بعد بنویسم یا نه و اگر نوشتم چرا بنویسم از چه چیز چگونه و چطور بنویسم چرا که انگار از این به بعد کسی این جا  را می خواند که من در همان حال که دوست دارم مرا بخواند دوست ندارم مرا بخواند ( فهمیدنش هم سخت است هم ساده)

   + داود پورامینی ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()