خورشید نامه

بغض سرما

http://www.dohati.persianblog.ir    

...فهمیدنش کار سختی است اما اینکه چه می گوید نه!     : بغض سرما را می گویم

همان قدر که این عبارت دو کلمه ای نامانوس است ؛ به همان اندازه رایحه دردی که از میان جملات پریشانش می اید اشناست ؛ دلتنگی ؛ بی تابی ؛ گفتگوی یک ریز و مجادله گونه با باران ؛ مخاطب همیشگی اش در پستهایی که انگار پایانی ندارند ؛ اما در نوع خود منحصر به فردند ؛ پستهایی که در انها شروع و میان و انتها چیزی بنام  پیوستگی دیده نمیشود : درست مثل ان است که مجنونی بخواهد داستانی را در حال دویدن تعریف کند ! انگار چیزی ان وسطها افتاده است ؛ شاید سانسور شده باشد ؛ گاه این حس حتی به جملات راه می یابد و وسط جمله ساده ای را می بلعد و شاید این از تکنیک نوشتن است شاید ؟ ... دردی غریب و زخمی عمیق در جملات موج می زند ؛ التماس و التجا ونومیدی نیز با وجودی که میداند این نوشته ها را *او* نخواهد خواند و نخواهد امد ؛ اما باز در جملات خواب امدنش را می بیند ...وقتی شروع به خواندن ده پانزده پست اخرش کردم( انگار کوهی است که از ان بالا میروم ) رفتم و رفتم اما به چبزی نرسیدم ؛ گاه البته کلمه ای جمله ای میخ کوبم می کرد و یا حتی در ذهنم می ماند ( در جیب چیزی ندارم در دست ... ودل را هم که بده کار توام ) اما در انتها سرگردانی مردی غریب را دیدم که دوست داشتن را تجربه کرده است ...

اگر یک بار انجا رفته باشی ؛ اما سخت ترین کار رفتن برای بار دوم است ! زیرا که درد است که از در و دیوار می بارد؛ لیکن انجا نگاه دخترکی هست که همیشه مرا به خود می خواند.        

   + داود پورامینی ; ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()