خورشید نامه

ملاقات با مرگ

ملاقات با مرگ

 

  •  

شايد كسي از مرگ خوشش نيايد ولي براي من كه چند بار با اّن از نزديك برخورده ام ،تجربه شگرفي بوده است ...

 

ديدار اول

 

نمي دانم چند سالم بود ، شايد هنوز به مدرسه نمي رفتم ، شب تابستاني گرمي در روستاي پدري در 140كيلو متري شهر مشهد بود كه بر بالين محتضري حاضر بودم ، بيمار نوزاد چند روزه اي بود با چشماني بر هم ، دختر خاله ام بود ، مادرش در زير زمين خانه ميگريست در حاليكه من ومادر بزرگم در زير نور زرد رنگ گرسوزي كه بر چهره كودك افتاده بود در انتظار امدن مرگ بوديم ، مادر بزرگ با دقت پرستاري كار كشته با يك قاشق چايخوري اخرين قطرات اب قندي كه در يك نعلبكي بود را از گوشه دهان كودك به او ميخوراند ، وكودك هراز چندي با سكسكه هاي منقطع پاسخ ميداد هر دوي ما در سكوت به ان حادثه مينگريستيم تا بلاخره امد ، مرگ را ميگويم ، كودك اخرين سكسكه خفيفش را كرد وبا چشماني همچنان فرو مانده و ارام ......... چند ثانيه گذشت مادر بزرگ ملافه را بر صورتش كشيد و گفت تمام .... سحر گاه فردا پدر بزرگم را از پشت شيشه در چوبي اتاق در حياط  ديدم كه بسته سپيد كوچكي را به گورستان ميبرد .

 

 

ديدار دوم

پيشاهنگ بوديم ؟ نه راستي عضو گروه هلال احمر ، توي مدرسه راهنمايي موثق عاملي ، محله طلاب مشهد، يه بابايي ما رو جمع كرده بود ، از هر كلاسي بوديم ، سرپرست هم يه اخوند بود ، خوش مشرب بزله گو ؟ نمي دونم حتما اينطور بود ، يعني الان كه بهش فكر ميكنم .... بگذريم ، فقط نمي دونم من چطوري اون وسط بر خورده بودم ، اهل اين جور دنگ و فنگا نبودم ، توي اوقات خارج درس مارو ميبرد اين ور  و اون ور ، اخونده رو ميگم ، يه روز توي اجتماع چند هزار نفري هلال احمريهاي مدرسه توي يك سالن پير ورزشي ، يه روز توي اتش نشاني اتيش درست ميكرد .. .اين هوا ... بعد اتيش نشونها خاموشش ميكردند كه مثلا ما ياد بگيريم چطور اتيش رو خاموش كنيم ، يه روز توي درمانگاه بوديم باند به سر وكله هم مي بستيم ، خلاصه هر روز يه جايي ميرفتيم ... تا اينكه يه روز ....

 

روي بازوهامون يه باند سفيد بود و وسطش هم يه هلال قرمز رنگ خوش رنگ ، كيپ هم روي صندليهاي كهنه ميني بوس نشسته بوديم ، يكي از بچه ها داشت چند تا از اون نوحه هاي جديد رو ميخوند . اخه سالهاي اول جنگ بود ... مثل حالا نبود ، ميني بوس كه ترمز زد مثل گله نا ارامي پايين ريختيم ، مبصر هوار كنان دورمان ميدويد ، اخوند مدرسه هم عبايش را مي تكاند . منطقه اي وسيع بود و سبز و خرم با خيابان كشي تر وتميز و اب وجارو شده ،، بلاخره با قيل مقال مبصر همراه با اخوند و راننده ماشين وارد ساختماني شديم ، با نمايي اجري كفي سنگفرش ، وديوارهايي كاشي كاري ، درگوشه اي از سالن سكوي بزرگي بود كه چند مرد رويش نشسته و گرم گفتگو بودند چيز زيادي انرو به جز يه عروسك گنده و لخت وعور  ، قد يه بچه كه بد جوري هم دست و پاهاش كج وايساده بود ديده نمي شد در حيني كه من داشتم درو ديوار رو ديد ميزدم اخونده چيزايي گفت كه من نشنيدم ، اخه مثل هميشه از همه گروه عقب تر بودم ، مردها بر بر مارو نگاه ميكردن و لبخند ميزدن ، بعد كه حرفاي اخونده تموم شد يكي از مردها كه تا بحال سيگار دود ميكرد ، بر خواست و پاي اون عروسكه رو گرفت و جلو كشيد بعد هم با يه لگني كه اونجا بود اب ريخت سرش و ليف و صابون و .. .. خلاصه د بشور كه ميشوري !!! صداي خنده بچه ها فضا را پر كرد . اخه قسمت بي ناموسي عروسكه بد جوري واقعي بود .

من و يه نفر ديگه كه بد جوري قضايا برامون مشكوك بود نگاهي به هم انداختيم ، ما از همه اخرتر بوديم سر همه هم گرم بود حتي مبصر كه دايم كله اش ميچرخيد ، بنابر اين بهترين فرصت بود براي سر و گوش اب دادن ! يواشكي از بقيه فاصله گرفتيم ، در سمت چپ ما در بزرگي بود چار طاق كه به سالن ديگري باز مي شد، داخل سالن كه شديم . دوستم گفت . اوه چي همه يخچال ! كشتار گاهه اينجا ! دست انداخت  كه در يكي از يخچالها رو باز كنه ، زورش نرسيد ، رفتم كمكش دوتايي زور زديم دستگيره صدا كرد باز شد اولين چيزي كه به چشممان خورد دو تا كف پاي بزرگ سفيد بود دوستم كه رنگ از چهره اش پريده بود داد زد ، مرده ، مرده !!! به سرعت تمام دوتايي در سنگين يخچال را بهم كوبيديم ده فرار ! صداي دهشتناك بسته شدن در يخچال در فضا پيچيد كه ما با سر درون گله بچه ها كه يهو  به سالن وارد شدند افتاديم ....

ديدار سوم

من بودم و امير ، بچه محله امان ، همكلاسي هميشگي ، دوست تابستانهاي بلند كودكي ، به گمانم سال اول دبيرستان بوديم ، تازه موتور دار شده بود وقت و بي وقت با يك موتور گازي در بدر خيابون و بيابون بوديم  ،  هر روز سر از يك جايي در مياورديم ، وكيل اباد ، طرقبه، شانديز ، قلعه حصار ، جنگلهاي فرود گاه ،،، اونروز نوبت بند گلستون بود ، كله ظهر تابستون بود ، از اون گرماهايي كه سگ رو فراري ميداد و مارو دلداري ؟! از جاده اصلي پيچيديم به جاده خاكي مثل اسب لگام در رفته اي ، مثل هميشه  .... سر يه تپه كه به همه جا مشرف بود وايستاديم امير گفت ، اينم بند گلستون ...اولين بار بود كه يك سد ميديدم امير داشت پيراهنش را از شلوارش بيرون ميكشيد تا پيشنهاد ابتني بدهد كه همهمه اي نظرم را جلب كرد يك چادر كنار ساحل بر پا بود و چند نفر نيمه لخت بالا و پايين ميپريدند ، وسط درياچه قايقي اينور و انور ميرفت گاه مي ايستاد ودو سه نفري كه داخلش بودند درون اب خم مي شدند ... گيج و منگ نگاه ميكردم كه ناگاه صداي صلوات جمع قايق نشين را باد با خود  اورد  ما و قايق با هم به ساحل رسيديم ، 16يا 17 سالش بود ، يك شورت خانگي پايش ، ناخنهايي سفيد ، لبهايي كبود ، با چشماني نيمه باز ، يك نفر داد زد : يكي پتو بياره ، جوانكي نيمه گريان و برهنه پتو اورد ، درازش كردند در همين وقت سرش به سويي رفت ، دهانش باز شد ، ابي سبز و زرد از گوشه دهانش بيرون ريخت ... بچه 10ـ12 ساله اي با لحني احمقانه به هيجان امد كه : ا. هنوز زنده است ... مردچاقي كه لباس فرم تنش بود كلاه از سر برداشت عرقش را خشك كردو پوز خندي زد : چي مگي؟ سه روزه كه زير ابه !!!

باز ميگشتيم زير افتابي داغ ، اين بار نه چون اسبي چموش ، بلكه چون الاغي سر بزير ،،،،،،،،،،،،،،،،

 

 

ديدارچهارم

 

... دوباره يك تابستان گرم ديگر بود و من او در بدو امر ، يكديگر را بجا نياورديم ، من با صورت اّفتاب سوخته ، زيرپوش ورزشي ( مدام روزهايم در ميدان فوتبال مي گذشت ) وموهايي مجعد ودر هم يپچيده و او بدتر از من ،‌جاي تعجب بود تا بحال هيچ شاگرد مدرسه اي ادرس خانه ما را بلد نبود جز امير ، از همان ابتدايي تا الان كه مي رفتم دوم دبيرستان ، پس اينجا چكار مي كرد ، لبخندي زد و سياهي دندان نيش خرابش دهنش را ويران كرد ، با خونسردي گفت :‌ علي شهيد شده  فردا بيا بريم تشيع جنازه ، همه بچه ها هستند ، ميدوني كه كجا بياي ، مسجد بناها ، چهار طبقه ....

صخره اي در گلويم ايستاد ، دانه هاي زبر نماي شسته و سيماني ديوار كوچه تن سردم را حفره حفره كرد ، بس كه يكهو انگار موجي عظيم پرتم كرد و به ديوارم كوبيد . چه راحت و خونسرد با لبخند از مرگ يك همكلاسي انهم يك ادم 15،16 ساله در جنگ حرف ميزد ، صخره گلويم را قورت دادم :‌ كدوم علي ؟ گفت :‌علي شخص استاد ! از خوابي عميق بيدار شدم ... انگار سيلي سختي خورده باشم صورتم مي سوخت چطور ممكن بود كسي كه روي تخته سياه ايه هاي من دراوردي قران راجع به حرام بودن ريش تراشي مي نوشت ، دايم ميخنديد وسط ميدان فوتبال درست وقتي كه ما حرص ميخورديم ..... مرده باشد .. مواجهه با مرگ قبل از جواني تجربه ايست فطري ، اما در اين  سن چونان داسي ذهنت را چنگ ميزند و شيار ميدهد .

شب را نخوابيدم ، توانايي روبرو شدن با ان صحنه هارا نداشتم چون گنجشكي در برف مچاله شده بودم  ميترسيدم، ميترسيدم از اينكه در ان ميان گريه رسوايم  كند . غرور جواني نمي گذاشت ... بغض سينه ام را از اين طرف به انطرف بردم ، با هيچكس نگفتم ...روزها گذشت مهر ماه از را رسيد .

بر خلاف هميشه از رسيدن مهر شاد نشدم بلكه بهيجان امده بودم ، اضطراب اتش به جانم انداخته بود از شرم حضور در ميان همكلاسيهاو غيبت در تشييع جنازه علي ..... علي شخص استاد بلند بالا بود سري در اّسمان داشت و پايي در زمين ودستهايي بزرگ وبيني پهن وخميده وصورت سرخ و موهايي افشان روي سر و پيشاني وچشمان خرمايي اش انچنان مي خنديد تو گويي كودكي پنج ساله است . بخوبي يادم ميايد روز روشني بود همه نيمكتها دو نفري بود بجز يكي كه بجاي نفر غايب دسته گلي خود نمايي ميكرد ، بر خلاف هميشه بزرگترين كلاس را به ما داده بودند ، جاي پنهان شدن نداشت . از همه ديرتر امده بودم با سلامي سر پايي در اخرين نيمكت تكيه به ديوار داده در نيمكت فرو رفته بودم جليليان معلم زبان انگليسي، با موهاي بلند مشكي وقيافه اراسته هميشگي اش كاغذي را ميخواند كه انگار وصيت نامه بود . صدايش نه حزن داشت نه غم و حتي سعي نمي كرد ان شادي رندانه اي را كه در مواقع تغريف جوكهاي ركيك در صدا وچشمهاي سياهش موج ميزد را پنهان كند .هر كسي كاري ميكرد ، يكي با با خود كارش ور مي رفت عده اي قيافه اندوهناك بخود گرفته بودند وبعضي با شرمي پيدا براي فراموشي ان فضاي سنگين بيهوده بدنبال چيز ناشناخته اي لاي كتابشان را مي گشتند .كساني كه تا ان روز از هيچكدامشان حرفي جدي بيرون نيامده بود حالا مجبور بودند به جديترين چيزي كه اتفاق افتاده بود مبهوتانه گوش كنند . البوم عكسي دست به دست ميگشت دستي انرا روي ميزم گذاشت توانايي گشودنش را نداشتم براي رفع تكليف ارام لاي انرا گشودم خشگم زد مبصر كلاس با دو نفر ديگر از بچه ها با نگاهي احمقانه به دور بين مينگريستند درحاليكه علي در پارچه اي سپيد وغرق خون با حفره بزرگي در سينه اش وچهره اي عجيب ، ناشناخته ، وغير انساني درتابوت  افتاده بود وانها بالاي سرش بودند در حاليكه گوشه هاي پارچه را گرفته بودند ، بسرعت البوم را بستم و ردش كردم شقيقه هايم تير كشيد سقف تا روي ابروانم پايين امده بود ان حفره بزرگ روي سينه تا ابد در ذهنم ماند . صداي معلم را دوباره شنيدم نور ارامي از پنج پنجره سمت چپ كلاس تو ميزد ، نفسهايم به شماره افتاده بود ، بغض همان صخره بزرگ دوباره راه سينه ام را ميرفت ناخنهايم را در چوب فرو ميكردم سرم پايين افتاده بود اميدوار بودم هيچ كس مرا نبيند تا بتوانم ارام وبي صدا گريه كنم ... ناگاه كلاس در سكوتي سرد منجمد شد انگار وصيت نامه تمام شده بود ، معلم سرش را بالا گرفت در حاليكه لبخندش ازار ميداد اخرين جمله را خواند : ...با ارزوي موفقيت براي همه ، امضا علي شخص استاد . ولي به ناگاه ابروانش در هم رفت وكاسه چشمانش پر اشك شد وگفت : علي رو با انگليسي نوشته !

 

ديدار پنجم

 

موجودي بس جالب توجه بود اين كلام را نه از بابت  تحقير يا طنز و .. مي گويم بلكه براستي ادمي در اين سن وسال شخصيتي عجيب و منحصر بفرد است ، اولا كه بلكل نميشنيد ، قوه بصري اش را هم كسي نمي توانست اندازه بگيرد بر سر تختي در حياط خانه پسرش تكيه به ستون چوبي مهتابي قران ميخواند ، هميشه ، انهم با لهجه تركي غريبي  درحاليكه كتاب را دقيقا به بيني اش چسبانده بود ، اگر به ديدنش مي رفتي ، ذره بين بزرگي را كه در دست داشت ، جلوي چشمش ميگرفت و از ان  پشت با كنجكاوي يك كودك سه ساله براندازت ميكرد ، غالبا در اين مواقع توانايي نخنديدن از من سلب مي شد ، يك نوع كمدي مليح در رفتار و سكناتش بود، او را يا بر سنگي جلوي در حياط در حال زمزمه قران ميديدم كهبا ذره بينش عابران را رصد ميكرد يا بر تخت حياط ،‌كسي سن دقيقش را نمي دانست ، جز با زنش كمتر ديدم با كسي سخني بگويد ، اصولا چيزي نميگفت احتمالا به خاطر اينكه چيزي نمي شنيد .

يادم هست چهار سال پيش بود ـ شايد ـعيد به خانه اش رفتيم ، بزرگترين مرد خانواده زنم بود ، هوا هنوز سرد بود ، گويا برف روي زمين بود ، از حياط بزرگ گذشتيم دو تا اتاق با خشت وگل بر فراز كرسي چيني سنگي پيدا بود از در كوچك وارد كه شديم .، پشت به پشتي بزرگ زير كرسي نشسته بود  با كت نويي ، لبخند پريد روي چهده ام ـ خيلي دوست داشتني شده بود ـ خم شدم دست بزرگ و ضمختش را گرفتم ، نا گاه متوجهم شد به رسم عيد خواستم رو بوسي كنم  صورتم  به صورتش نزديك شده بود كه ناگاه از وحشت سرم را عقب كشيدم يك چشم بزرگ اندازه يك نعلبكي با مردمكي كه دايم به چپ وراست ميرفت جلوي دماغم سبز شد تا من بيايم روبوسي كنم ذره بينش را بين صورت من وخودش گرفته بود ،بلند سر زنش داد زد : كيم د يي؟ زنش هم بلند بلند توضيح داد كه من داماد پسرش هستم ولي انگار متوجه نشد ميشد از نگاه مشكوكش كه از پشت ذره بين ميكرد اين را فهميد اما حكم ادب را بجا اورد وبلند بلند نوروز را تبريك گفت ....

محرم همان سال بود  كه ملاير بوديم قصد رفتن به تهران را داشتيم كه گفتند مريض است ، به ده رفتيم ، دورش جمع بودند ، هر كس چيزي ميگفت ، همه تركي حرف ميزدند و من چيزي نمي فهميدم ، خورشيدم سه ساله بود به گمانم ، رابطه عميقي با داشت ـ‌دو كودك بودند اينه يكديگر ـ با انگشتان كوچكش نشانش دادو گفت : بابا بزرگه خوابيده ... وخنديد راست ميگفت پيرمرد چنان چشم بر چشم هم ارام گذاشته بود خر خر ميكرد كه انگار خواب قيلوله ميكند فقط نفسش به سختي مي امد و مي رفت مريم ميگفت دچار مرگ مغزي شده است .

روزي گذشت ، زنها نان مي پختند و در تدارك خرما و حلوا اي عزا بودند مردها در چند اتاق انورتر كنار وافور غلت ميزدند كه منو مريم و خورشيد وارد حياط خانه شديم  ، عصر هنگام بود بچه ها ، پي پروانه اي حياط را روي سرشان گذاشته بودند، بوي برنج ابكش حياط را پر كرده بود ، از كنار سبد هاي پلو گذشتيم ، از پله ها بالا رفتيم در اتاق را باز كرديم هيچ كس انجا نبود دقايقي نشستيم مريم گفت : همه اماده اند كه بميرد ، خورشيد به انگشتان درشت پيرمرد خيره بود و به صداي خرخري كه همچنان از زير لحاف به گوش ميرسيد گوش ميكرد ، اين اخرين ديدار ما با او بود . صبح تاسوعا ـ‌فردا ـوقتي كه از خواب برخواستم ، شنيدم كه كله سحر او را به گورستان برده اند ، رجبعلي بابا را ، او اخرين نفر از نسل ادم  بود كه بهشت رفت.  

 

   + داود پورامینی ; ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۳
comment نظرات ()