خورشید نامه

اشنا

کلمات را گم کرده ام در وصفش ... توضیح شبه ناشناخته ی غریبی که هر شب خیابان را می چرخد و سایه های خشک شاخه ها در تنش فرو می روند و از او عبورمی کنند ...سالهاست که همه چیز را ول گشته است بعید می دانم دیگر چیزی برای چرخیدن مانده باشد ...

پشت سرش راه افتادم  شبی را و با او گشتم در حالیکه در همه ی راه شب را می جوید هوا را می نوشید و راه را می کشید دود می کرد و از سرش بیرون می داد. در تاریکی جلویش را سد کردم همان شب / ایستادیم / مه از پندارمان می گذشت گفتم : چطوری ؟ ... خوبی ؟... خوشی؟

گفت : خوبی که به اتمام رسیده است و  خوشی هم گناهی است که سالهاست مرتکب نشده ام در این که خوب باشم شک دارم اما ایمان دارم که خوش نیستم . 

   + داود پورامینی ; ۳:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۱
comment نظرات ()