خورشید نامه

استن بای

پالتو اش تنش است تازه نیامده اما به تازه امده ها می ماند هر موقع ببینی اش همینطور است انگار جایی می خواهد برود حاضر و اماده است .

چهار زانو نشسته سر سفره صورتی وپنجه اش توی بشقاب رویی است از نیمرو لقمه می گیرد انگار باد در ریشش وزیده باشد چشمش به جایی است فکرش جایی و دستش در کاری دیگر است ...شب گذشته است توی اتاق قدم می زند ژنرالی است انگار و دارد به فردای جنگ می اندیشد چای می گذارد اهنگ را عوض می کند قدم می زند  کاغذ را بر می دارد چیزی می نویسد شب به اتمام می رسد و خواب او را با پالتوی تنش دیده است.

همان اول صبح تا می بینی اش انگار از شکار باز گشته است خسته و گرد آلود است هنوز نیامده به فکر رفتن است بوی  رفتن می اید از هیکلش اگر چرخی بزند و کار ها را ببیند برای قدم زدن است  برای افشاندن عطر فکر هایش توی گوشه های نا دیده است . عصر که می رود انگار هنوز نرفته است همیشه همینطور بوده هر جا رفته هنوز هست هنوز نرفته از نظر که گم می شود فقط از نظر کم شده یک چیزی از وجودش باقی مانده و پیداست پاک شدنی نیست  و  هنوز انجاست   از خودم می پرسم اگر همه جا اینطور باشد که گویا هست چیزی نمی ماند ازش که !

چقدر مانده ؟ کی تمام خواهد شد ؟...یعنی تمام خواهد شد !    

   + داود پورامینی ; ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()