خورشید نامه

فسن جون

فسنجون روغن داشت روش رنگش شکلاتی بود که این باید از گردوش باشه ...وقتی گرمش کرد بوش که بلند شد به این فکر کرد که بوی دل نشینش مال چی باید باشه طبیعتند بخاطر امتزاج  مواد و ترکیبشه ولی باور این چیزا کمی سخته ...مطمئن بود بوش مال یه چیزه دیگه است اما چیزی به ذهنش نرسید

بشقاب رویی گرم بود (یا به قول بعضیا روحی ... جنسش که از رویه چرا بهش میگن روح ! حتما چون غذا رو میشه توش گرم کرد وبهش روح داد ! غذای سرد روح نداره اخه... مزخرف ترین چیزی که میتونه توو زندگی باشه الویه است...) گذاشت رو پاش بشقاب گرم بود برش داشت چند تا کاغذ گذاشت زیرش بخار غذا که بلندشد بو رو با خودش اورد

فسنجون...فس با جون ...فسن /  جون ...جان... فکر میکرد به اسمش داشت فکر میکرد معنیش  چی بود ...جونش که جون بود اما فسن اولش شاید خلاصه فسانه یا افسانه باشه

اسم اولین زنی که همچی معجونی پخته احتمالا جون بعدش بواسطه تحسین افسانه خانم بود ... و خب یه احتمال هم هست که یه دید شاعرانه به این غذا وجود داشته که افسانه ی جان خطابش میکردند...

هر چی که بود بوش مال اسمش بود

بی شک... دیگه یقین داشت

 

   + داود پورامینی ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()