خورشید نامه

چهار فال : برای چهار نفر

سحر بلبل حکایت با صبا کرد

که عشق روی گل با ما چه‌ها کرد

از آن رنگ رخم خون در دل افتاد و از آن گلشن به خارم مبتلا کرد
غلام همت آن نازنینم که کار خیر بی روی و ریا کرد
من از بیگانگان دیگر ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
گر از سلطان طمع کردم خطا بود ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
خوشش باد آن نسیم صبحگاهی که درد شب نشینان را دوا کرد
نقاب گل کشید و زلف سنبل گره بند قبای غنچه وا کرد
به هر سو بلبل عاشق در افغان تنعم از میان باد صبا کرد
بشارت بر به کوی می فروشان

که حافظ توبه از زهد ریا کرد

    ××××

 

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد   یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار   صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل   شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز   نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند   در دایره قسمت اوضاع چنین باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود   کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر  

کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد

 

   ×××××

بر سَر ِ آنم که گر ز دست برآید   دست به کاری زنم که غصه سر آید
بگذرد این روزگار تلخ تر از زَهر   بار دگر روزگار چون شِکَر آید
بلبل عاشق! تو عمر خواه, که آخِر   باغ شود سبز و شاخ ِگل به بَر آید
صبرو ظفر, هر دو دوستان قدیمند   بر اثر ِ صبر نوبت ِ ظفر آید
صالح و طالح متاع خویش نمایند   تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
خلوت دل نیست جایِ صحبتِ اضداد:   دیو چو بیرون رود فرشته درآید!
بر در ِاربابِ بی‌مروتِ دنیا   چند نشینی که خواجه کِی به درآید؟
صحبتِ حکام ظلمتِ شبِ یلداست,   نور ز خورشید خواه, بو که برآید!
غفلتِ حافظ در این سراچه, عجب نیست:   هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید!

 

    ×××××

شراب و عیش نهان چیست کار بی‌بنیاد زدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد
گره ز دل بگشا و از سپهر یاد مکن که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد
ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ از این فسانه هزاران هزار دارد یاد
قدح به شرط ادب گیر زان که ترکیبش ز کاسه سر جمشید و بهمن است و قباد
که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد
ز حسرت لب شیرین هنوز می‌بینم که لاله می‌دمد از خون دیده فرهاد
مگر که لاله بدانست بی‌وفایی دهر که تا بزاد و بشد جام می ز کف ننهاد
بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد
نمی‌دهند اجازت مرا به سیر و سفر نسیم باد مصلا و آب رکن آباد
قدح مگیر چو حافظ مگر به ناله چنگ که بسته‌اند بر ابریشم طرب دل شاد

 

   + داود پورامینی ; ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()