خورشید نامه

پرچمها در باد

پرچمها در باد ...

 

شمر داشت سيگار ميكشيد ،امام حسين نشسته بود روي چهار پايه اّبي پارچه اي ته ريش جو گندمي اش را مي خاراند، كه من بهمراه هفت زن و يك پيرمرد از پشت وانت پياده شديم .گورستان در ان عصر تابستاني روي شيب نه چندان تند تپه اي ارام غنوده بود. اينجا ازندريان روستا – شهري در ميانه راه همدان به ملاير بود ، ومن در ان لحظاتي كه هيچ چيز خاطرت را مشوش نمي كرد به نظاره نشسته بودم : زناني را كه ابي بر سنگ گور پاشيده ، بشقابي از شكلاتهاي ارزان قيمت را بران ميگذارند ، و اهسته و بي دقدقه پي در پي اياتي را زير لب زمزمه ميكنند،واز اين سو برخواسته ، انسو تر مي نشينند وانگشت بر قبر ساييده وباز زمزمه اي ديگر ، وگاه ديگراني با يك قطره وفقط با تنها يك قطره اشك كه در نور ان بعد از ظهر بر گونه هاشان ميدرخشد  به استقبال يكديگر مي روند ، استقبالي نه چون ديدار صبح نوروز ، ونه چون نهارهاي مجالس ترحيم ، ونه همانند سلامهاي رهگذران شبها زير طاق چهار سوق محله ...

ديداري ساده . وسلامي وخواندن فاتحه بر گور بي هيچ حزني ...بسان  استقبال در عصري ساكت و ارام در گورستان روستايي در ميانه راه ملاير و......

باز ميگردم بااحساسي كه فقط وفقط يكبار ديگر درانسوي بيابانهاي حجاز اموخته بودم دريك عصر بي غروب در مسجدي كه احرام مي بستيم وبي سايه از برابر نگاه درختان موز عبور ميكرديم به ديدار هم ميرفتيم نه شتابي داشتيم ونه اظطراب ،نه شوقي وافر ونه حزني نزديك ، فقط عصري بي غروب بود درحاليكه براي ادراك انچه مي گذشت تمام ذرات وجود گوش ، شده بودند ....

باز ميگردم ، از كنار گورهاي قديمي كه جز سنگ لاشه اي فرو رفته در زمين نشان ديگري از مهمان خود ندارند ، در حاليكه مردها درسايه ماشينهاشان سيگار دود مي كنند و و اواي دسته تعزيه خوان تنها صدايي است كه ارامش انجا را بهم ريخته است ، در پيچ و خم صداي شيپور تعزيه خوانها فقط اين پرچمها هستند كه در هلهله باد به تندي ميرقصند ...ان پرچمهاي سه رنگ سرخ و سپيد و سبز ...   

   + داود پورامینی ; ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۳
comment نظرات ()