خورشید نامه

روایت عشق

 

احرام که بستم

از تو از او از خودم رستم

   ×××

همه خانه را طواف می کردند

من ایستاده ترا

اکتشاف میکردم

   ×××

به مروه رفتم

گفتی برو صفاتو بکن

   ×××

در صفا بودم که گم شدم

گفتی برو اسمائیل را پیدا کن

  ×××

پشت مقام ابراهیم

مرام اسمائیل مرا کشت

   ×××

خودم را سنگ می زدم

شیطان گریان : دست نگه دار!

   ×××

  به گوسفند دل گفتم

من خودم را سر بریده ام

باورش نشد!

  ×××

های عشق!

ذبحم که می کنی

کاردت رو با نگاهت تیز کن

   ×××

درقربانگاه

ابراهیم پرسید:

کجایی قربونت؟

گفتم : شرمنده !  اسیر صنمی در بتخانه ام

  ×××

 

 

 

   + داود پورامینی ; ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()