خورشید نامه

غزل معرکه

گفتم که حق عشق تو پامال میکنی 

ای انکه بی نظیر تو اغفال میکنی

گفتی که ظن ببر به ضعیفان بی جگر

بی خود میان معرکه جنجال میکنی

گفتم که سیب روی تورا چیده ام عزیز

ای باغبان چرا تو دنبال میکنی

گفتی که با مزاج تو همساز نمی شود

رو دل کنی و نفخ تو اسهال میکنی

گفتم نشسته ام به سرا پرده تو باز

گفتی که نقد عمر همی چال میکنی

گفتم نشان بده تو گهی روی خوش مرا

گفتی که جان  ز کالبد انزال میکنی

گفتم که شعر من همه معروض روی توست

تو از عروض و قافیه اشکال میکنی

گفتی شکر مریز بر این قند پارسی

این را برای طوطی بنگال میکنی

گفتم تمام شد دلم و طاقتش شکست

گفتی دگر بس است چقدر نال میکنی

گفتم که تب ربوده مرا ای طبیب من

این صرف لا و نی تو چه افعال میکنی

گفتی که سر مپیچ دلم نسخه پیش ماست

پیچیده ام تو را ببین حال میکنی؟! 

   + داود پورامینی ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()