خورشید نامه

مگر با خاطرت بازی کنم من

می خوام بگم یه رازی

دلم نمیشه راضی

با بچه های نازی

می خوام برم به بازی

می خوام برم به دیروز

مثل همیشه هر روز

می خوم برم به فردا

به خاطرات مردا

به اوون روزای شادی

که خنده سر می دادی

به اون شبای دلگیر

میرسیدی خیلی دیر

اگه که باروون اومد

خیلی فراوون اومد

نگی بگی که بد شد

راه گلومون سد شد

گناه من که نیستش

همیشه تازه نیستش

فقط همین یه باره

بگو: عیبی نداره!؟

ساعت ده کجایی؟

پیش خدا چه جایی!

منتظرم بابایی

دیر نکنی بیایی!

اگه صدات و بردن

عکسات و که نبردن

آی! عکس یادگاری!

مونده ز روزگاری

: با من چه کار داری!؟

: خنده واسم میاری!؟

هی بچه ها کجائین!

توی تیم " کیا " ئین؟

حالا که یار کشیدین

ما رو بازی نمیدین!

الا کلنگ و تیشه

بازی بی من نمیشه

من بابا  و اوردم

هورا!!!!

جام و بردم

http://javgiriattt.blogsky.com/1390/07/13/post-335/

   + داود پورامینی ; ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()