خورشید نامه

سه شعر

همه مردم شهر زلزله را فهمیدند

جز من زل زده در چشم امید یاری

 

***               

 

عصر غربتهای تنهایی رسید

عصر تلخ بی تمنایی رسید

نوبت وصل نگاه ما چو شد

فصل زرد با مسمایی رسید !

چونکه عریان شد دلم پیش شما

ناگهان طوفان و سرمایی رسید

بی سبب تا پاسخ چشمت رویم

قحطسالی معمایی رسید

چونکه مسلم گشته ام از روز پیش

رسم و ایین- ترسایی رسید

پای زنجیر چشم در راه امید :

شاید ای جانا موسی ای رسید.

 

***              

دل ازرده ما را نیاز مرحم نیست

غلام وحشی اتش به اب محرم نیست

به رسم عشق نسوزم اگر به شعله دوست

ز شرمساری این درد هیچ مرگم نیست

***              

در این خراب مستی تو یاد کن خدا را

امید از که داری فریاد کن خدا را

از ان بتان خاموش هنگام دلسپاری

حرفی تو را نشاید بنیاد کن خدا را

غم در ضمیر جانت پوسیده استخوانت

از راه نیمه برگرد تو شاد کن خدا را

این معبد کذایی بتخانه مینمایی

بشکن بت رهایی ازاد کن خدا  را

دیگر سخن مگو تو با سنگهای خاموش

حرفی ز پرده دل ایراد کن خدا را

در انتظار یاران بیهودی بر قراری

در راه بی قراری میعاد کن خدا را

از این خراب مستی با  رعفتش گذشتی

دان فرصتت غنیمت اباد کن خدا را

 

 

 

 

   + داود پورامینی ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ تیر ۱۳۸٦
comment نظرات ()