خورشید نامه

مرگ يکي از ماهی ها

.مریم خوابیده است.

:شام چی میخوری بابا ؟

:کوکتل .. خیلی وقته که ازین هله هوله ها نخوردم

:سپهر تو چی بابا؟

: کثافت اوولاغ ... میخورم!

کوکتل . دلستر .واسه شام ..خامه و خامه شکلاتی واسه صبحانه ...

: بابا ابمیوه .. از اون نه.. از اون .. بابا.. یکی من یکی تو ...

برمیگردیم .مدیر ساختمان میخواهد درها رو رنگ کند: جلسه است لطفا بیاین ..

سری تکان میدهم. خورشید میخواهد کوکتلها را خورد کند . روغن را داغ میکنم : بابا من میرم پایین جلسه ..ولی نه ممکنه سپهر اذییت کنه .. روغن رو بریزه .. میسوزی ..

: بابا نه مواظبم ... مواظبم ...

داد میزنم : نه ..نه .. چون گلی پرپر میماند ساکت و  خاموش

: ببخشید نفهمیدم چرا داد زدم ...

تلاش میکنم ارامش کنم گوشه ای سرش را گرم کرده اشک میریزد .میبوسمش.

سفره را پهن کرده ام

 : بیا دخترم حاضره ..

: میام بابا الان ..

سپهر دور تا دور سفره را نعلبکی چیده یک غوری خالی را برداشته ومثلا توی انها چای میریزد

:بفرمایید .. بخورید ... نوش جان بازم بریزم... چشم !

خورشید چند پیاله از چای خیالی سپهر مینوشد . شام میخوریم صدایی نیست به زحمت لقمه ها پایین میرود اشک گوشه چشمش را گرفته ... با بغضی در گلو

: فکر کنم چیزی رفته توی چشمم بابا .. اشکها فرو میریزند .. بی صدا

 ... شام خورده ایم ...

....

.....

.......

صبح توی تنگ یکی از ماهی ها مرده است.

 

   + داود پورامینی ; ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()