خورشید نامه

شمال از شمال غربی

با گلدانی انگار در سینه؛ که خارساقه اش دلم را می خلد بر؛ ابری از بی سرانجامی ؛ پیش می روم ساعت از ساعت گذشته است کوههای چین و واچین خورده غریبی ظهور می کنند از رودی سرخ می گذرم تا نامم را در کاغذی باطل کنند ... پیچ می خورم پیچ می خورم در سراشیبی و سربلندی سرزمینی که انگار فقط یک نفر  از ان پیش از این گذشته است –خطهای بلند و گودهای عمیق سبز از میان ذهنم رسن شده اند -...وصدایی نیست

...سردمه ...سردمه... سردمه...در قیر گودال دخمه ای سرد نشسته ام شعر مینویسم :

مثل یک سایه بدنبال تو ام / ماهم و در شب یلدای تو ام

وانها برهم می خزند...

 

سنگ ...سنگ ...سنگ...

 

 صخره ها می خندند؛ می گریند؛ می جنگند ؛ می میرند و  عبادت می شوند ... ولی باران در صبحی دل انگیز در موزه بزرگ را گل میگیرد! و حقیقت جامه درانده است طاق طاقتم فرو می ریزد چون باران گریسته ام  نگو : ترانه ای مرا با خود برده است ؛ زنگ می زنند  نه برای انکه در بگشایی ... برای انکه چشم بگشایی ومن ارام ترین روز زندگی ام را روی نیمکتی شروع میکنم .

بگذار ... بگذر ... بگذار ... بگذر .. دلم را سلاخی کرده اند ولی  هر دو پیروز میشوند چون سایه غریبی پشت پنجره خانه اش رسیده ام راهم نمی دهند باغچه را اب میدهم اما گلی برای چیدن نیست .. در بازگشت  قلبم میان حباب تاریک شب ترکیده است . 

بازگشته ام نیمه ؛ باز مانده ام چون اسیری مانده  در میان سیمهای خاردار ..سلامها را می نویسم جوابها را می خوانم و  عکسم را در چاه یادم به نذر می اندازم ...

از شرق طلوع کرده ام واز جنوب ؛ جنوب غربی فاصله دارم  با دلخوشی عروسکها باز گشته ام

از شمال؛ شمال غربی  

    

   + داود پورامینی ; ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()