خورشید نامه

شب سی و هشتم

...موریانه ها در تنش رخنه کرده اند گرچه در نظر همچنان پا بر جا ایستاده است اما صدای پوک شدنش را می شنوم کنار ایستاده ام و به قامت سی ساله اش می نگرم به درختی که پدرم کاشت تند قد کشید و پایین را نگاه نکرد فکر می کردیم میوه خواهد داد ...و نداد شاخسارش بلند شد و حتی دستمان به برگش نرسید نگران افتادنش هستم می افتد یکی از همین روزها نگران ان پرنده کوچکی هستم که بر شاخه اش خانه ساخته است به رویا صدایم را نمی شنید که این رویایی بیش نیست نگران گلهای نحیفی هستم که زیر سایه درخت تازه رسته اند و بی خیال میدانم چون بیافتد لهشان خواهد کرد نگران حوادث بعد از سقوطش هستم نه خودش که امید بریده ام در این باغ بی امید که عطش نا امیدی همه چیز را سوزانده است یک درخت کرم خورده به چکار می اید افتاد که افتاد گور بابایش ... درختی دیگر می کارم  

   + داود پورامینی ; ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()