خورشید نامه

شب بیست و نهم

تنهاتر از مصیبت یک دردم

بغضی میان سینه یک مردم

چشمی که در ان اشک نمی روید

راهی که به هیچ سوی نمی پوید

قومم که در مجادله نوحم

سیل است و در مکاشفه کوهم

یک ناله در خرابه ولگردی

مثلم اگر تو بودی چه می کردی

من یک کویر تشنه نا مسکون

در نقشه هواشناسی بی بارون

فرضی بدون مسئله بی اثبات

درهامشی زیاده افاضات

از انتهای مرگ بزاییدم

انطور مرا زنده نخواهیدم

در کودکی خویش بجا ماندم

پیرم ولی بگو که کجا ماندم

بیهوده بود امدن از راهم

بیهوده باد! هرچه که می خواهم

موری چه خوب بودم اگر بودم

سنگی و چوب بودم اگر بودم

بی حاصل و "همیشه" و بیهودم

ای کاش رعد و برق " دمی" بودم

ای! تنهاترین شنیده این آهم

امشب بگو که از تو چه می خواهم

دیوارم از فراز تو کوتاهم

در پیش چشم شیر تو روباهم

بشنو منم سیاهه گمراهی

عمر رفت بگو که باز چه می خواهی

سنگی به زیر تیشه فریادم

عشقی نمانده در سر فرهادم

گفتم که مرد باشم اگر مرده

خنجز ز پشت زدست زنان خورده

مردانگی بکن تو شبی زن را

ادم بکن  حوای دل من را

از هرچه مرد بود بردیم من

نامرد تر از تو هیچ ندیدم من

گم کرده ام تویی و نمی دانم

اما تو را به گریه نمی خوانم

این شیشه غرور من از سنگ است

با خورد شدن همیشه هماهنگ است

شبها کنار صوت مناجاتم

روزها بروی دار مراعاتم

قاضی شوم اگر به مکافاتم

مرگ است همیشه حکم مجازاتم

ای کاش که خود مرا به خودم می ذاشت

در سینه جای خویش تو را می کاشت

کیست تا مرا به دار بیاویزد

من را زدست خویش رها سازد

...

امشب اگر گذشت و باران زد

جغدی سری به خانه ایمان زد

این جمله کاش روی زبونش بود

داود بند دیو درونش بود.

 

   + داود پورامینی ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()