خورشید نامه

می روم.

می روم تا گروی هرچه قرارش بکنم

دل غوغا زده را گو که چکارش بکنم

قاصدک رفت و نیاورد ز تو یک خبری

این نشد کار که هر روز سفارش بکنم

سفره خالی و یتیمان دل من بی تاب

می روم مرغ قضا را شکارش بکنم

سیل بنیان کن و من سخت اسیرم در خویش

می رم از خویش که مردانه مهارش بکنم

  می روم تا حرم محو گمان و نظرم

گره کارم و با چشم تو بازش بکنم 

از سر صدق نشد بخت چو یاری گر من

می روم تا به فریبی شده یارش بکنم

می برم دل به لب هر چه دعای یاران

به دمی روح فزا سبز و بهارش بکنم

این اگر شکل غزل های خدا حافظ نیست

می روم تا غزلی تازه نثارش بکنم

 

   + داود پورامینی ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()