خورشید نامه

ای ....

ای نهیب!

خم شده ام تا زانو در سرازیری سرفه هایم ؛ رنج بستری می کند مرا در لحظه های بی هم سری ؛ گاه سر کشیده ام بر فرازها ؛ گاه سر فرو برده ام به رازها ؛ در سیاه چاه های دربدری ؛ هیچ گاه دوش به دوش ؛ دست به دست ؛ سر به سر نبوده ام ؛ نا برابری بیداد کرده است ؛ چقدر باید بپردازم تا نگاهت را بخرم در این غوغای کری

ای عجیب !

استخوان بر پوست کشیده ام در این سرما ؛ تازیانه ات را بر می تابم اما فراموشی ات را نه که تلخکامی ؛ پیل انداز است و من چلچله ام در کوچه یادت ؛ به سنگی گر بپرانیم به! ؛ که در پی ات تمام شب را بچرخانیم

ای مجیب !

همه چیزم را داده ام ؛ این یک نفس را بگیر و ذره ای دوست داشتن عطا فرما!

   + داود پورامینی ; ٩:۱۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()