خورشید نامه

برای زنان سرزمینم

نه بابا!

خیال نکن که عاشقم!

من از نسل سوخته دلای سابقم

خیلیه!

که پیش چشمهای تو آروم بشینم

هیچی نگم

که جمله ها رو بجوم

و فقط نگات کنم

یا توی یک  رویای صادقه

پشت پیچ  کوچه باغ

صدات کنم

با همه اینها که گفتم

نه خیال نکن به این سادگی هاست

هر دفعه دوستت دارم رو که می خوام بهت بگم

جمله ها رو می گیرم

دست و پاشون و می بندم

و می گم:

        "هیس! محض رضای خدا

        خفه شین!

       وقتی این خانومه هست

       بیاین توی حیاط شعرام یله شین!

       وقتی که رفت

       برگردین توی دلم  گله شین!"

خیلی سخته می دونی!؟

که بخوای

دختر حست رو ؛ توی کمد پشت سینه ات قایم کنی

پسر شیرین زبون جمله هات رو

بفرستی دنبال نخود سیا  تو انباری

انبار تاریک و تنگ خاطرات

می دونی

خیلی سخته که

بری دو تا چایی بریزی و

بعد بلند بگی:

           "شما کم رنگ می خورین؟!"

تا کمتر چشم توی چشم هم باشیم

بعدشم هی ارزو بکنی

کاشکی می شد یه کمی بیشتر

پیش هم باشیم

اخه نمی دونی چقدر

مسئولیت داره حرف زدن

اخه نمی دونی با این حال نذار

چقده سخته پریدن

 توی اسمون چشمات واسه من

وقتی نیگام می کنی

انگاری

نکیر و منکر جلومن!

آخه!

چطوری بگم که می خوام تو رو من!

 می دونی!؟

نمی دونی!

عشق یه صاعقه است

می سوزونه ادم و

بعدش هم دیگه منی نیست

همه اش توئی

واسه همینه که خاکسترم و

توی مشتت می گیری ؛ میگی:

        عشق و عاشق که می گن همه اش این بود؟

         این که فاتحه والضالین بود!

....

پس بذار .....اصلا

نگم

اگه باز دوباره دیدیم همو

یه سلامی بکنیم

یه علیکی بگیریم

و بگذریم...

ز هم.

   + داود پورامینی ; ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()