خورشید نامه

ساعت رسيدن

ميداني است ، درختانش گنجشك داده است ، ماه اش را در تابه اسمان سياه كرده اند وصورتهاي عابرانش را به سيلي سرما سرخ !

 شب است ، هم در چشم دختران پياده رو ، وهم در سكوت فاصله دو ديدار، نجواها روي ميز رستوران بخار ميشوند ، سايه انجا نيست ( در پيچ كوچه خستگي ) سايه اينجاست زير  طاق پر جزبه اين افسون ساز ! زمستان نه انست كه در كوچه ميوزد . ان ماريست كه بر لب طاقچه رازش ميخزد ، پيچ پيچ ، تاب تاب ، ناز ناز ، ساز ساز ،  از من عبور مكن ، اي سايه سازبي سايه ! باز باز ... اي ساخته درساعت  فرو ريختنم . تنم ، اي ريخته در ساحت ساختنم ،  ببين  چه بي روزنم !، بي من عبور مكن !

 

 

                                                          *** 

،.... اي  بي من عبور كرده كجايي! ، در اين تنگ وقت زمستاني ، در اين شب سيلي فروش پنهاني ،  صورتم را بوسه هاي باد حراج كردند وقتي ظهور تو در پچ پچ ملاقات بخار ميشد ، يادت هست دران شب ، در ان ميدان ، كه بيدهايش گنجشك داده بود ... ودست سياه اسمان نقره از ابروي ماهش

 مي چيد ... وعابرانش ... اه من كجايم ..در لحظه اي باير ؟ در صحني بي گلدسته ،  بي زائر ، ...  در راهي بي عابر ،،،،،،، امان از راه بي عابر .

 

 

                                                        ****

 

تنم سياه ، روزم نيز ، دستم كوتاه ، اّزم نيز ، ديدگانم خسته ، از چرا برگشته ، سير ، فرو بسته ،

برهنه ام ، چون تيغ ، گريخته ام چون تير ، رسته ام چون باد ... ببين  ! اين منم . رسيده ،  راه ماري ايست از پي ام كه ميگريزد ... اه چه خوش فرو ميريزم اينك اي ساخته در ساعت رسيدنم !

   + داود پورامینی ; ٦:٥٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۳
comment نظرات ()