خورشید نامه

دو

 

...اره داشتم می گفتم...خیلی گرم بود هم هوا هم باد گرمی که از پنجره تو میزد . پشتمون به صندلیها چسبیده و خیس عرق بود .ما سه نفر بودیم رودروی جاده ای صاف و یکنواخت با افتابی توی چشم،  داخل خاور  لکنته ای که اسباب خانه ام را به شهر دیگری میبرد .               

مریم زنم جلوتر رفته بود ، جعفر هم انجا بود ، زحمت خانه پیدا کردن ، قولنامه ،چک دادن ، ... افتاده بود گردن او خیلی زحمت کشید وحالا هم جلوی استانداری انتظارم را میکشید ،لم داده بود به تاکسی اش تا ما را دید دستی چرخاند ،یعنی که دنبالش برویم ،...رفتیم ،،،

جمع و جور بود حدود هشتاد متر با دو خواب کوچک ویک سالن مربع با اشپز خانه ای در کنار این مربع در طبقه دوم وسه طرف نور گیر ، از پنجره پذیرا یی حیاط دبستان پیدا بود با درختانی بلند و ساختمانی اشنا اسم اش راه نور بود صبحها دخترانه وعصرها پسرانه .در پوستش نمی گنجید با اشتیاقی وافر انگشت کوچک و نگاه جستجوگرش را به انسو گرفته بود میگفت: بابا ،مامان میگه صبحها از همینجا پرتم میکنه تو ی مدرسه ! دخترم میگفت ، خورشید .  

خیلی زود جابجا یا بقول همدانیها جاگیر واگیر شدیم ،زحمتهای اشرف خاله، محبوبه، جعفر یادم نرود بزگترین نعمت در روزهای بیکسی دوستان راهند، یارا !پایدار و سلامتشان دار !

بعد از چند مسافرت کوتاه کاری اینک روبروی این اّینه نشسته ام برای گفت و شنید ی با خویش یا دوستانی نادیده به نظر در بیابانی ام گرچه تنها، لیک هر ان درانتظار شنودی از غیب چشم انتظار چون همیشه دل به گرو راه میدهم تا نصیبم چه باشد و خدا چه خواهد . گر دست دهد انچه خدا مرا از راز این روزگار روزی دهد قصد است که به مهمانی این ّاینه برم میدانم که فرصت اندک، اندیشه حیران ،این قافله گریزان ،وانگشتان ناتوان من در جستجوی حروف روی کیبرد سرگردانند لیک عشقکلید گنج رازهای هستی ، پس های ای عشق سلام ! سلام !     

   + داود پورامینی ; ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۳
comment نظرات ()