خورشید نامه

سفر محال

... هر وقت خسته و گرما زده از اتشی که از اسمان می ریخت یا خیس از بارانی که باز هم از همان اسمان می بارید در انتهای عصری بیهوده منتظر چای بودیم که پدرا - زن سیه چرده ای که همواره لبخندی به لب داشت –روی میزمان بگذارد و قبل از انکه به ذهنمان خطور کند که به ساعت نگاه کنیم * دهبان * سر بزنگاه می پرسید : راستی بچه ها چقدش رفته !؟

جملات دهبان مملو بود از کلماتی دو پهلو با مایه هایی از سکس و طعنه که محال بود لبخندی را روی لبت ننشاند ... غریب بودیم درسرزمینی دور و صبح تا شام تنها اشنا ؛ جملات شیرین دهبان بود که یادمان می اورد ایرانی هستیم .

اینک در این عصر پاییزی در اتاقی کنار پنجره پاییز با خود نشسته ام این بار در وطنم ولی تا به حال اینقدر غریب نبوده ام ؛ نا گاه از خود می پرسم راستی چقدرش رفته؟! 39سال و چند ماه و چند روز... و چند صباحی دیگر در استانه   40سالگی ام . زندگی ام بیشتر به مزه مزه کردن وا قعیات گذشته است و  دستم از دامان حقیقت کوتاه مانده ؛ و سرم در سرگیجه رویاها یم غرق بوده است و دلم مانده که چه کند.

خیلی زود درک کردم که نیامده ام که بمانم و این یک سفر است اما ایراد کار انجا بود که مقصد را نمی دانستم ؛ به هر جایی رفتم با هر کسی سر سفره زندگی نشستم و عمرم را در بازار جهان خرج کردم و خشنود بودم که انچه خریده ام ماندنی تر است از انچه مردم بدنبالش هستند . گاهی دلی را خریده ام ؛ گاهی لبخند رضایتی؛ گاه چکاوک قفس تنهایی جانی بودم ؛ و زمانی یار غار بی کسی...

سالهاست که دلم لبخندم و صدایم را می فروشم وخریداری نیست ؛ از دلبستگی تا ورشکستگی راهی نیست جانم به لبم رسیده است گویا باید کرکره را پایین بکشم ؛ اندازه برگ ریحانی نازک شده ام خدا کند نشکنم خدا کند زودتر برسم خدا کند مقصد نزدیک باشد خدا کند...

دهبان ؛ یک جمله دیگر هم داشت هنگامی که پشت میزش می نشست و سرش را به دیوار تکیه می داد و با چشمان رنگی اش به گوشه نا معلومی از سقف خیره می شد ؛ بلند زمزمه می کرد:

                    

                  "نازکان را سفر عشق حرام است حرام"  

   + داود پورامینی ; ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸
comment نظرات ()