خورشید نامه

زندانی

.......چلسي چهار بر هيچ از چارلتون جلوست ،خورشيد پشت ميز سرش روي مشق خم شده است ، مريم خواب را روي فرش اتاق پهن كرده ، پشت پنجره روي اين شهر خاموش اسمان در ترديد است ميان باريدن و ايستادن ، خلوت ترين خيا بانهاي عمرت ان پايين در غرق چند ماشين در عبورند خواب از سرم پريده است كسالت اين چند ماهه نه ، تازه روييده است ، چنار هر روزه دبستان با دستاني باز رو به اسمان ابرها را شانه ميزند سپيدار كشيده خيابان اما تنهايي اش از هر روز پيدا تر، عصر است مثل همه عصرهاي ديگر ، تمام صبح را زير باران كنار هادي گارگر كرمانشاهي كه مثل زمين زير پا ساده است كلنگ زدم ، او براي شكم برادران و پدر و مادرش از سر ناچاري ومن از شر دل غمگين.... زمين را كه ميكاويدم انگار دلم را جستجو ميكردم هر چه ميكندم تمامي نداشت ...هر لحظه چيز تازه اي را بيرون ميداد .. هر روز صبح چون روحي دور گودال كارگاه مي چرخم ( گوري است انگار وروحي سرگشته ام انگار ...) سپس به الوند و  زني كه كنارش ايستاده است سلام ميكتم جوابم نسيمي است كه گونه ام را ميخراشد و اشك از چشم ميستاند تا ظهر بالا و پايين ميروم بال بال ميزنم تا شايد بنايي كه قرار است از دل اين خاك به تدريج بيرون ايد الساعه چون نفسي  از سينه بيرون يزند... كه بي فايده است .... سر افكنده به خانه باز گشته ام .نا هار خورده ام ، مريم خوابيده است وخورشيد به اصراري بي پايان در وصل كلمات با هم است استقلال يا تيمي ديگر سه به هيچ جلوست اسمان در ترديد است روزي ديگر مثل همه روزهاي ديگر رو به پايان است من نه در يك قبر كه در شهري زنداني ام .

   + داود پورامینی ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ آذر ۱۳۸۳
comment نظرات ()