خورشید نامه

ستايش

ستايش

 

 

...دوستي پنج شنبه صبح دستم را گرفت ومرا به ّاستان الوند برد نرسيده به دامن رفعتش ... بلكه دو پيچ انطرفتر از تن خواب الوده شهر .. كناري ايستاد بر فراز ارتفاعي عظيم رو به پايين نشانم كرد اگر بداني كه چه هوشي از من رفت دو كوه بود پيش درامد الوند چون دو كودكي پيش پاي بزرگي نشسته روبروي هم در حلقه دستشان خرمني رنگ پاشيده بود انگار دستي .... از راست نور مي پاشيد وهمه چيز در درخشندگي بي پاياني لا يزال بود رنگ بود و رنگ زرد وسرخ طلايي ... همشه وقتي حقيقت جلوه ميكند لب اعتراف شكفته ميشود : ( انگشت اشارتم ان پهنه را ميستود ...) به چشمات ايمان داري كه جعفر ؟ / اره .../ پس بهشت رو ببين كه ... اين تنها فرصت ايمان به بهشته ....

در راه كه بر ميگشتيم پيري پياده ؤ سوخته بر ميگشت ... وعابري كه در جيپي در هول اين حادثه خوابيده بود وما فقط بوديم و بس... وزير پا شهري خفته بود...

 

نيايش

خدايا تورا سپاس ، كه باري ديگر سايه  رافتت را گستردي تا در اين جهنم سرگرداني،( شده براي لحظه اي) اسايش دلارامي را تجربه كنم چون غبار برخواسته از هياهو ي هيچ مي نشست راه راستي را ديدم كه چگونه پيش سفره خورشيد جاري و در جاي پاي رفتگان بنفشه مي روييد ، راه راستي چنان كه با چشماني حتي فرو هشته از ذوق ، پيدا . و براي پويش قدوم روندگان بوي عطر بجا مانده در راه كافي ، بارالها ! بوي معصوم نرگس ، نغمه يك جوي در انتهاي خلوت يك كوي ، طعم انجير ، عبور دسته قاصدك زير نور ساعت پانزده .... همينها كافي است تا بدانم  در انتهاي راه چه كس انتظارم را ميكشد.

 

 

 

خواهش

مرا به عصمت مهماني ات ببخش .

   + داود پورامینی ; ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۳
comment نظرات ()