خورشید نامه

تو....

 

یک کوچه چهار متری بود، بر بلوار ابو ریحان، سر کوچه کفاشی دایی مادرم بود توی کوچه چند قدم جلوتر یک در بزرگ بود وقتی باز میشد جلوی رویت ، یک راهرو بود دو طرفش چهار تا اطاق ، دو تا سمت راست دو تا سمت چپ،  انتهای راهرو یک حیاط بود انتهای سمت چپش یک اغل کوچک گوسفند ( ان زمستان یادت هست بره کوچک ی که تازه بدنیا امده بود چطور در اغوش بابا زیر برف از اغل تا زیر کرسی امد )، جلوی پنجره اتاق سمت راستی راهرو ، یک حوض بود ، بزرگ وسیمانی و از قد سه سالگی من بزرگتر ، وباقی حیاط درخت بود و خاک و باغچه ... ویک توالت ... چهار زوج در چهار اتاق خانه بودند سه جوان ، ویک زوج پیر تر ، اخری  صاحبخانه و تنها کودک خانه نیز من و برادر دو ساله ام

تصویر ابری حیاط و درختان و نشست و برخواست کلاغی روی شیر اب حوض در قاب چوبی پنجره بزرگ تک اتاق ما تنها خاطره من از ان خانه نیست .... شبی بود بس روشن بر خلاف همه شبهای نیمه تاریک راهرو و ظلمانی حیاط ( هر کس حق داشت فقط یک لامپ در خانه روشن کند ) عصر مادرم راهرو ، حیاط و کوچه را روفته بود در بزرگی که بین اتاق ما و اتاق پشتی بود باز شده بود ومن هزار بار رضا را تا ته اتاق همسایه دنبال کرده بودم دیگر این فرصت پیش نمی امد اتاقها ساده بودند هیچ چیز نبود جز دو فرش دوازده متری کف هر یکی از اتاقها و دو مکعب سفید بزرگ  ( رختخوابها) اسمان بین ارغوانی و بنفش دل میداد که پدرم امد با یک جعبه بزرگ زولبیا ، به ان بزرگی که من تا به انوقت ندیده بودم گذاشت روی رختخواب همسایه ... شیرینی نگاه مادرم وان زن ، پدرم ومرد همسایه هیچ وقت از خاطرم نمی رود ... شب روشن از راه رسید و میهمانانی که من تا به حال ندیده بودمشان دور تا دور اتاقها پشت رحلهای قران نشستند و به نوبت با اوایی کودکانه کلمات را هجی کردند ، چای نوشیدند ، سیگار دود کردند ، میوه خوردند ... و وقتی در میان هق هق گریه مردمان ودر حضور خاموش چراغهای خانه سرم را از روی ستون کنار در بر میداشتم از خوابی که مرا ربوده بود از صدای گرفته در سینه ای برای اولین بار اسم غریب تو را شنیدم ... علی... و نمیدانم چرا دران تاریکی که نباید جز به پدرم فکر میکردم برای فرار از اظطراب تاریکی نام تو ارامم کرد دوباره سرم را بر دیوار گذاشتم در حالیکه اشک شستو شویم میداد ...

   + داود پورامینی ; ۱:۳۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۳
comment نظرات ()