خورشید نامه

روزها...

روزها....

 

جمعه دهم مهر:          ...تو در اين روز به دنيا امدي ،تا سالها بعدمن معناي مهر را بياموزم :در همان ديدار نخست، در ان شب سرد پاييزي، روي ان مبل بزرگ ابي رنگ، در ان خانه قديمي كوچه جمشيد خيابان سي تير، پشت خانه قوام السلطنه، ميان امواج روشن چشمانت ، يادت هست ....... قبل از ان هميشه پاييزها برايم بوي عشق ميداد ، عشق به مدرسه ، عشق به اشناييهاي تازه ،عشق به اسمان منتظر باران ،عشق به سرگشتگيهاي بي پايان ، .... وبعد از ان اي مهربان ! دانستم براي يافتن انچه كه مرا در حيرتي مدام فرو برده نياز نيست غرب تا شرق اين خاك را زير و رو كنم ، (كوچه هاي كاشان ،خانه هاي ابيانه ،رملهاي فكه ، كوههاي چهل دختر، بيابانهاي يزد ، گورهاي بقيع ، باغهاي منجيل ، جاده هاي خراسان،ابهاي عمان، .........) كافي است چون پرنده اي كنار بركه ان چشمها بنشينم ، كافي است زير سايه گيسوانت بياسايم ، كافي است جرعه اي اندك از مهر لبهايت بنوشم

...... ميداني مرا حتي دمي با تو كافي است ...... در اين تهيدستي ارزو بزرگترين گنج ادمي است ، برايت پاك ترين ارزو ها را دارم .

 

                                                                                                       .....شوهرت .

 

نيمه شعبان: ...  سلام، نوشتن از تو و براي تو چه سخت است ، صادقانه بگويم دلم را به دريا زدم ، خيال كردم تنها تو و فقط خود تو اين نوشته را ميخواني براي همين ترس را به كناري ميگذارم ... از اين كه نگفتم شما مي بخشيد ... وقتي ميخواهم چيزي بنويسم با وسواس كلمات را انتخاب ميكنم اما الان ...! ذهنم ياري نميدهد ... نه جرات انكارت را دارم ونه ياراي اثباتت را اي كاش من هم ميتوانستم از شادي چنين روزي چون ديگران در مسجد و مهديه دست افشاني كنم ، يا حتي چون ان كارگر امروز عصر با جعبه اي شيريني ياداور امروز باشم  خوشحالم كه خوب ميداني كه من از اين عرضه ها ندارم و اما بسيار خوشحالم كه خوب ميداني دور ترين گوشه اين دل غمگينم را براي تو گذاشته ام دوست داشتن كار ادمي نيست ، هنر دل است هنر همان گوشه غمگين،  ارزو ندارم كه بيايي وجهان را پر از عدل وداد كني ( البته بدم نمي ايد در زندگي مزه عدالت را هم بچشم ) حتي ارزوي ديدارت را ! نه كه نداشته باشم تحملش را ندارم ، راستش ميداني انجور كه ديگران ميگويند من زياد هم پيرو خوبي نبوده ام ، خوش بحال اناني كه همه چيز زندگي شان را از تو مي خواهند .... راستش ميداني همان گوشه غمگين همين الان كه اينها را مينويسم چي دوست دارد ... امشب خوابت را ببينم ؟ نه!فردا ظهورت را؟  نه! ..... راستش دوست دارم همين فردا كه از خواب پريدم بيايم و بنشينم و ببينم كه همين خود شما برا يم كامنت گذاشته اي!!!!!        

 

 

 

 

سي ويك شهريور:     ...با شمايم اي شيرهاي خاك ايران زمين !، خفتگان در اين خاك گرم ، هماره ديده ام رقص شاداب ارواحتان را در عصرهاي سه رنگ گورستانها سرخ ، سپيد وسبز و درمانده ام كه چه گونه مردماني بوده ايد شما  كه هم به زندگان زندگي و هم به هواي مسموم گورستان حيات بخشيده ايد.

 

 

   + داود پورامینی ; ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۳
comment نظرات ()