خورشید نامه

بعد از کمی سکوت و اينک ...

بعد از كمي سكوت و اينك ...

 

 

1)

 

اي دل اي دل ابروداري مكن               از ميان بر خيز و ستاري مكن

كوي عشق اينجا و تنهايي تو باز!        شرم كن بگشا تو اين دست نياز

عاشقي موي پريشان تو نيست         عاشقي پنهان ز پيداي تو نيست

عشق را با تربتت اميختند                 زين سبب بود قالبت را ريختند

عشق را در سينه ات پنهان مكن        بي سبب اين وصل را هجران مكن

با نواي بي نوايي ساز كن                نوبت عشق است زود اغاز كن

 

 

 

2)

 

درست در لحظاتي كه دوست داري در تنهايي جهنمي خودت بپوسي و نه به بد بختي هايت ( كه هيچ وقت تمامي ندارند ) بلكه به اين تنهايي گزنده بيانديشي ( اين زخم چرك مرد لا علاج ديرين ) نا گه به جبر خود را در ترسناك نيمه تاريك روشن محيطي بس وهم انگيز ميبيني در قايقي كه به ارامي يك تا بوت براب كه به روغني در ماهي تابه سياهي مي ماند، مي لغزد گاه غلظت سياهي چنان است كه گلويت را ميگيرد ، نا گه صخره اي عظيم پيش مي ايد و خيالات موهومت را مي شكافد سرت را ميدزدي نه به جلو كه به پشت ان چنان كه دوست داري كف قايق دراز بكشي چشمت به فراز سرت ميافتت  انگار هزارن قارچ را به سقف زده باشند ريز و درشت ، سكوت نزديك است كه پرده گوشهايم را بدراند  اين بار  اما سقف مي گريزد و همچون قايقي واژگون از هم مي درد و باز تاريكي  وباز اندكي نور و به يك بار سقفي رفيع انچنان بلند كه اسمان را ماند بر فراز سرت ايستاده و ارام  رو به ذيل نگاهت ميكند ، كجاست دل سر بر داشتن ؟، چون كودكي اهسته، خجول و ترسيده چشم مي گردانم رو به ان هيبت غريب نا اندازه ، .. ان پايين چون نقطه اي در قعر قايق خردي نشسته ام  چكه ابي فرو مي افتت  ميا يد ، ميايد ، ميايد ،‌مي ايد و در مردمك چشمم فر ميافتد و به يكباره فشرده ترس و تنهايي غربت و يگانگي در وجودم ته نشين ميشود .............

دو ساعت تمام در پيچ واپيچ روده مانند غار عليصدر بر اب و خشكي چرخيديم و نزديك بود از هول همزادي كه همواره از متن راكد اب پيش رويم بر ميخواست و تنهايي ام  ( اين زخم چرك مرد لا علاج ديرين ) را نشانم ميداد دق كنم .

 

 

3)

امروز براي اولين بار خورشيد به مدرسه رفت با يك جفت صندل تابستاني فرسوده ،  يكدست مانتو شلوار سدري نيمه گل و گشاد كه اورا بي نهايت كوچك جلوه ميداد و كيف سنگيني كه به دنبال ميكشيد .... ظهر ساعت يازده وقتي براي بردنش به خانه ، به مدرسه رفتم در هياهوي پر شتاب حياط مدرسه دقيقه اي طول كشيد تا چشمان جستجو گر مان يكديگر را پيدا كند. پرنده كوچكي با مانتو شلوار نيمه گل وگشاد سدري اش با چشماني لبريز تنهايي گوشه اي كز كرده بود پا هايش را چون سر بازي خبردار بهم چسبانده بود با سري اندكي پايين و چشماني غمزده به روبرو منگريست يكطرف من بودم و سي وچهار سال عبور بيهوده  ، ويك طرف او بود ،يك تجربه هفت ساله و بين ما ، اما هزار فرسنگ تنهايي .

   + داود پورامینی ; ۱:۳٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۳
comment نظرات ()