هفت
دلیل وقتی معنی داره که تفکر توی نگاهمون باشه
توی اینه که نگاه کنی پرسشی نیست چرایی اتفاق نمی افته
اما اتفاقها زیادن هر لحظه اتفاقی می افته که دلیلی نداره و ربطی هم
فکر کردن حواس جمع میخواد ...جمع منهی شده کم شده
خیلی وقته کسی به کسی نگفته یه لحظه فکر کن
×××
این خیال میتونه هم واقعی باشه هم نه
میشه بهت فکر کرد و خوابت رو دید که فکر می کنی و خواب می بینی و فاصله ای نیست
و نه ... یعنی اینکه یه توهمه
یک روز به هم می خندیم که : چه خیال تلخی
ما هر دو عامدا می خواهیم که خیال باشه فقط
فاصله فکر و اتفاق اعترافه
دوست داشتنت یک فکره که اتفاق نمی افته
اعتراف می کنم
×××
از من گذشته که دیده بشم
یا دیده نشم تا دیده بشم
از اول هم دیدنی نبودم و تلاشی هم نشد
فقط حیرت بود بین چطور بودن و چرا بودن
این چالش البته مشکلی رو حل نکرد
ساختار من از تردیده
اگر یقین داشتم که می دید ( که دارم ) اما مزه تردید این یقین زیاده
برای گفتنش کلمه ای نیست
شاید : نمک یاس در آش فراموشی
لذت بخش ترین لحظه سرگردانی در بیابان یک مسئله است
هیچ وقت جواب حتی اگه قانع ام کرده شادم نکرده
این زندگی منه
×××
خیلی نمونده
نهایتش چند روزه شایدم دقایقی ...
گرچه روزها چون فصلها میگذره و سالها گاه چون ثانیه ای اما خیلی نمونده
اول اشنایی بعد عابری و سپس بیگانه و در اخر هیچکی
رسیدن به خونه بیگانگی سخت بود
ابتدا تصویرته که گم میشه و بعد اسمت ... صدات و عطرت که اصلا شنیده نشده
روز در اومده و میمیره نگاه پشت شیشه ی همیشه دیگه توش سوالی نیست
عصر فضولی به اتمام رسیده
فصل " نمیدونم شاید یک نفر اینجا بوده " است
خیلی نمونده به هیچ کی
×××
اینهمه تصویر واسه اینه که تورو نبینم
اینهمه صدا واسه اینه که صدات رو نشنوم
اینهمه نوشته واسه اینه که اسمت رو نخونم
اینهمه فکر واسه اینه که به فکرت نیوفتم
اینهمه راه واسه اینه که بهت نرسم
اینهمه چراغ واسه اینه که کور شم نبینمت
...
هیچ جا و هیچ چیز رو نمی بینم
هیچ صدایی رو نمی شنوم
هیچ چیزی رو نمی خونم
به هیچ چیز فکر نمی کنم
به هیچ راهی نمی رم
توی همین تاریکی ایستادم
کجایی؟
×××
خوب که نگاه می کنم می بینم چقدر فاصله گرفتم از هر چی
این به معنی ارتفاع یا عمق نیست
این جا هم اما نیستم چرا که تهی شدم از هستی
نبودن از کم بودن میگذره به تدریج می بینم که نیستم
بودن : خیلی چیزها ست اماشاخص ترینش بدست اوردنه
دستهام خالیه
×××
شدم یه درخت
ایستادم خشک
بهار که بیاد باروون که بباره سبز میشم توی سکوت
می تونی بایستی و نگام کنی می تونی قطع ام کنی
نه ناله ای هست نه گلایه ای نه مجازاتی
نه هیچ مفهومی خاص پشت درخت بودنم
نه اینکه از اول درخت بودم
میدونی
چاره ای جز درخت شدن نبود
سوغاتی
...حالا که داری می ری سفر برام
تا میتونی هوا بیار
دلم خیلی گرفته
فسن جون
فسنجون روغن داشت روش رنگش شکلاتی بود که این باید از گردوش باشه ...وقتی گرمش کرد بوش که بلند شد به این فکر کرد که بوی دل نشینش مال چی باید باشه طبیعتند بخاطر امتزاج مواد و ترکیبشه ولی باور این چیزا کمی سخته ...مطمئن بود بوش مال یه چیزه دیگه است اما چیزی به ذهنش نرسید
بشقاب رویی گرم بود (یا به قول بعضیا روحی ... جنسش که از رویه چرا بهش میگن روح ! حتما چون غذا رو میشه توش گرم کرد وبهش روح داد ! غذای سرد روح نداره اخه... مزخرف ترین چیزی که میتونه توو زندگی باشه الویه است...) گذاشت رو پاش بشقاب گرم بود برش داشت چند تا کاغذ گذاشت زیرش بخار غذا که بلندشد بو رو با خودش اورد
فسنجون...فس با جون ...فسن / جون ...جان... فکر میکرد به اسمش داشت فکر میکرد معنیش چی بود ...جونش که جون بود اما فسن اولش شاید خلاصه فسانه یا افسانه باشه
اسم اولین زنی که همچی معجونی پخته احتمالا جون بعدش بواسطه تحسین افسانه خانم بود ... و خب یه احتمال هم هست که یه دید شاعرانه به این غذا وجود داشته که افسانه ی جان خطابش میکردند...
هر چی که بود بوش مال اسمش بود
بی شک... دیگه یقین داشت
نظرات ()